سفارش تبلیغ
صبا ویژن
 
موضوع: معرفی یک کارآموز
سه شنبه 87 آبان 21
ساعت 7:18 عصر
| نظر

سلام هی حتی مطلع الفجر و این قرن قرن غلبه مستضعفین بر مستکبرین است

1- عرض میشه که جناب کارآموز جهت ادامه مسیر در خاکریز خدمتتان معرفی می شوند.

2- بنده قبلا با ایشون کار کردم توپ! فی المجلس جهت اثبات برادری، خاکریز در سنگر شماره ی یک به عنوان یک نویسنده در خدمت ایشون استیم!

3- خواهش میشه همراهیش کنید! البته

الف: ایشون مطلقا در مجموعه و این شهر نیستند! - بعضی هنوز نمیدونن ما کجاییم خوب خوبه- اما ایشون تهران تشریف دارن و با بالایی ها میپرن!

ب: تو فاز ملکوت و ... است و امید به شهادت ایشون 1/99999999999999 می باشد !!

ج: امیدوارم خاکریز هرگز قلمک نشه! چون واقعا هرکار کردم دلم نیومد!

4- ما هم جایی همین نزدیکی  یه دکه زدیم توش  می حرفیم البته به شرط! قرمز قرمز

5- بالاخره اینجا موفق شدیم یه تودیع و البته معرفه با خودش برگزار کنیم، تقبل الله حاج آقا بفرما جبهه!!

اللهم وفقنا لما تحب و ترضی!

 

آخرین پانوشت

.:. دیدی پسر خوب، گفتم خاک... که ما - حداقل من- فکر میکردیم مورد اعتمادیم!! اما قصه ی دوربین یادته! خوشبینی هنوز  گفتی نه از خودشون که تو نمازخونه عکسیدن می خوان ببینم سوتی نداده باشن، ولی بهت گفتم خوش خیالی   رفتی پرسیدی؟ صاف گذاشتن تو کاسه ات و گفتن نه! می خواستیم عکس های شما رو ببینیم که تو سالن چی گرفتید! اون وقت ما اون همه بخاطر راحتی و حفظ منزلت این ها اینا حتی گاهی با خودمون بحث میکردیم که کی و از چه مسیری تو اردوها و ... حرکتشون بدیم - درست عین خواهری که نداشتم- اما حیف کوفت!! واقعا چقدر به خودم خندیم که یه مشت فنچ ما رو سرکار گذاشتن!! و ما - حداقل من- فکر می کردم مورد اعتمادم! دوس جون عزیز واقعا که این ها که رئیس هاشون هستن وای به حال باقیشون!!!

.::. خدا رو شکر! راضی ام به رضاش  اما خیلی بیشتر دلم به حال خودت سوخت _ متأسفانه- چون حداقل برخلاف تصورم در این یه مورد کاملا مثه یکی که اصلا از خودش ارده نداشت عمل کردی! یا من خودمو سرکار گذاشتم و به دلیل آی کیو پایین کمی دور نظرت رو فهمیدم! به هر حال حلا دیگه مطمئن شدم خیلی بیشتر تلاشمو کردم اما تو اصلا نخواستی ببینی!

شاید هم هنوز فکر میکنی من باید خودمو از بالای برج میلاد پرت میکردم پایین تا همه تلاشم تموم شه!!

.:::.بدم نمیاومد آدرس جدید رو تو کاغذ بنویسم و به دوستان بدم اما کسانیکه آدرس خواستند ایمیل بزنند - معرفی کنند یا آدرس بدند- حتما تقدیم میشه!

.::::. دوستانی که لینک هستند با چند درجه تخفیف آدرس حتما تقدیمشون خواهد شد - یعنی دعوت میشن به وبلاگ کلی محترمانه

.:::::. تمام تلاشمو کردم که نرم! اما  نرفتم فقط چون نخواستم به دلیل خیانت در امانت ملعون بشم  قضیه صبح رو هم به خودت هم به ج محترم گفتم، تصمیم با خودتون

.::::::. نوساز معنوی اصل اساسی توبودی که تو شدی سردستش ، خیلی خوب شد که تو شدی

 تو هم منو یاد مصطفی میندازی، بچه جونی و گل! فقط بهگو  کل امر قدم علی اصلاه فهو ابتر

ببخشید فقط ژاسخی اگه بود لطف فرمده در پست آخر خودم    خداحافظ همین حالا بذارید  

خداحافظ همین حالا

 

ا2آ

5صلوات فقط برای فرج






حضور فضل نماهای بی بخار چرا؟
یکرزمنده
سه شنبه 87 آبان 7
ساعت 11:45 عصر
| نظر

سلام هی حتی مطلع الفجر و این قرن قرن غلبه مستضعفین بر مستکبرین است ان شاءالله

 

 

حضور فضل نماهای بی بخار چرا؟

عزا برای مرده ی روزگار چرا؟

شکایتی که امین از امانت کرد

برای رعایت، برادر دفاع چرا ؟!

هزار دفتر و کاغذ بیا که پاره کنیم

نگو که قاعده حذف و  مَرام چرا ؟

بیا که سنگر ما دائماً گلوله باران است

نگو به راه میکده سنگ و خار چرا ؟

حضور مست خماری که در خواب است

برای میکده ای پر ز شور، خمار چرا ؟

حکایت رندانِ خانه نشین هم شنیدن داشت

لذیذ نیست فقط نغمه ی بلبل و غراب چرا ؟

الایاایهاالساقی نه در وزن است !

بیار باده جدا بهر ما و شعار چرا ؟

دقایق و ساعات اگر گذشت هیچ نکرد او یم

از آن که رندبلاکش بود، هراسِ بلا چرا ؟

نه طور بود، که خانه ی خداست، نراست!

برای چله نشینِ حرا، صفا چراست؟

میان خطبه های دائم شقشقیه و درد

نخند، خنده ی جهل تیراست و زخم بلا چرا ؟

اگر نبود بلندای آن حریم مقدس سرد !

برای دفن درد ناکجا ماند و سراب، چرا ؟

ببخش که که این غزل نما عجیب و بی وزن است

ببخش ولی قسم ات به لفظ، فرار چرا ؟

میان جام بلا و باده ی عافیت که خموش

گزیده باده ی بلا، عجیب که بلا چرا ؟

 

ا2آ

5صلوات فقط برای فرج






یک عالمه پراکنده گویی!!!
یکرزمنده
جمعه 87 آبان 3
ساعت 3:27 صبح
| نظر

1- سلام هی حتی مطلع الفجر و این قرن قرن غلبه مستضعفین بر مستکبرین است. ان شاءالله

2- ظهر بود، دنبال مهر می گشت، سجاده جیبی ام رو بهش دادم گفتم تربت ه ، خوندی پسم بده!

نمازشو که تموم کرد، پسم داد، اما زیپ سجاده کوچولو رو نتونست ببنده ، خراب شد!

فرداش که می خواستم بنمازم، در کیف رو که باز کردم دیدم ای داد

دوباره نخ تسبیح از دستم در رفته! انگار ماجرای تسبیح ادامه داره!! انگار بازم باید... !!

( به قصه ی تسبیح برو اگه چیزی نفهمیدی!!!)

3- داشتم به در خونه میرسیدم، از سر کوچه تند کرده بود به پاش ، شل کردم ببینم اگه احتمالا کار داره

بهم برسه! بنده خدا خجالت کشید، داشت میرفت زنگ خونشونو بزنه صداش کردم گفتم: برو دستانتو بیار بخونم

نظرمو می نویسم توش واست، بنده خدا کلی خوشحال شد! داد زد: مامان رمانم رو میدی!

با کلی عزت و احترام دادش دستم و رفت، خیلی وقته همه چی شلوغ شده به هم! اما مرتب تو ریمایندر

(ببخشید یادآور) گوشی گذاشتم که بخونم! و نکاتی رو که به ذهنم رسید واسش بنویسم! بالاخره یه خوردشو تو

اتوبوس یه بخشش رو آخر شب خوندم و نوشتم واسش!

دادم حاج خانم که بهش بده! گفت: اینارو چرا بد خط نوشتی! گتم مقصر شهرداریه!! متوجه نشد!!

خلاصه دخترک کلی ذوق کرده بود متنی رو که نوشته بود یکی خونده! نظر هم داده!

گفتم این 14 صفحه رو اگه بجای فونت 30 با 14 نوشته بود کاغذ کمتری مصرف میکردی!

بنده خدا چه می دونست رمان چی! چون برگه هاش زیاد شد بود می گفت رمان!

چه ربطی داشت: اینه ه یاد دوران راهنمایی خودم افتادم، تو امتحان انشاء یه انشای تخیلی نوشتم!!! تو مایه های

هزارو خورده ای فرسنگ زیر دریا! معلم نخوندش تا آخر، زد تو ذوقم! شدم 12!!! کاش انشاء رو تا آخر خونده بود!

کاش همه ی انشاء هایی رو که واسه ما می نویسن با دقت بخونیم !!!

4- هفته پیش همین موقع ها بود که می خواستم این پست رو بذارم! لحظه آخر اکانتم تموم شد! نوشته ها رو هم ذخیره نکردم!

امشب از نو نوشتم! اما انگار با این ط .ت و ت ما رو سرکار گذاشتن! انگار خودم هم خودمو سرکار گذاشتم!

امشب نشتم کلی کارهای عقب مونده رو تکمیل کردم! اولش عکس شهدا بود! بالاخره تموم شد! نامه اش رو هم که بنویسم!

میدم رفقا و دیگه باقیش با خودشون! کاش زودتر ردیف شه! هر وقت میشینم تو نمازخونه و جای خالی عکس ها رو میبینم از خودم بدم می آد!!

آخه یکی نیس بگه تو که ... نداری بیخود میکنی میگی؛ عکس ها باید Lبشه!! یا BEL بشه!!!!! بهشون گفتم کمک کنید! 14همی هم به جمعتون بپیونده! یا ابالغیث اغثنی!

5- راستش قلمک رو برای اولین بار وقتی نوشتم که "محمود" رو تو جلسه شورای شهر تهرون راه ندادند اون موقع شهردار بود! تو نشریه داخلی مون توی ...آباد

در این مورد نوشتم! رفقای بالا فکر کردن مطلب خطاب به اونهاست و شد یه بحران امنیت ملی تو دکه ی اونجا و زد و به این واسطه ما پیش آبدارچی دکه هم

معروف!!!! شدیم! اما "خاکریز" و" سبو" جنسشون یه چیز زلال تر بود! خیلی 2وس داشتم وقتم اجازه می داد بهتر روشون کار میکردم! اگر چه 5نفر ازم سراغ شو بگیرن!

خوب 5تا هم خوبه دیگه! خدای بزرگ به عزت 5تا ما رو آدم کن!

6- کاش رفقا میدونستن که "نباء" هم "طرحی برای فرداست" کاش رفقا با ما کمی در این دوی استقامت شرکت می کردند! حساب کردم حدود 140تا "چیز" داریم تو مجموعه!

اما چندتاشون دارن راه میان پا به پای "نباء" !!! جای عجیبه!!! فکر میکردم اگه ما بدو ایم با همون می دواند! اما با ما راه هم نیومدن! عکشونو که تموم کردم! شاید واسه

دانلود لینک هاشو بذارم! اما در مورد قصه ی کوله پشتی! دیگه واقعا بریدم! همین طور خیلی چیزای دیگه!

البته به دلیل همون کانکشن ضعیفم هست ها! متنشو می تایپم میذارم اینجا هرکی دوس داشت ازش استفاده کنه!

ایده ش رو هم همینطور! مهم نفس عمله! ما که ازش سودی طلب نمیکنیم مگه اینکه بچه ها بدون چه گوهر های نابی تو این به اصطلاح دانشگاه هست و اونا

ازشون بی خبرن! اگه می دونستن چی می شد! اگه با چشم های اینها، با قلم های اینها، با فکرهاشون با وصیت هاشون و دلدادگی هاشون به اون چشمه ی زلال و ناب

آشنا بودن آدم ها مجبور نبودن تو دانشگاه عینک هاشونو ا زچشم هاشون بردارند!!!

هم وقت استادن شده!! هم وقت نیست هم وقت نیست!

7- یه همچین وقتی بود فکر کنم یکی اینو واسم فرستید!!!

به چه مشغول کنم دیده و دل را که مدام

دل تو را میطلبد دیده تو را می جوید

کلی باهاش کیف کردم! اما باید عصر جمعه گذاشتش! اما نه! الیس صبح به قریب

8- یه بنده خدایی یه پستی نوشته بود در مورد " خرید فن و دی وی دی " یادم نیس کی بود و کجا!! فکر کنم یکی از لینک ای خودم بود! تهش اینه که

یه فن تهویه خریده بود! بعدش رفته بود یه دی وی دی فیلم خریده بود! دی وی دی رو گذاشته بود تو جعبه فن ! غروب یادش رفته بود که قضیه چیه و در جعبه رو

که باز کرده بود درده بود ای ول فن دستشویی+دی وی دی فیلم! و نشسته بودن در مورد تهاجم فرهنگی ار راه گلاب به روتون!بحث کرده بودن! آخرش یادشون افتاده بود!

که اصل قضیه چیزه دیگریست!

منم کامنت گذاشتم که ماشاءالله به حواس جمع!

اما2-3 روز پیش کرایه تاکسی رو که دادم ، پول خورد نداشت، وسط راه دادم یه 50دادم بهش که 100ی برگردونه! !

ته خط که پیاده شدم، 100ی رو که داد گفتم: اشتباه کردی حاجی! مال خودته!

تو دلم گفتم بنده خدا اول صبح چه قدر ذهنش مشغوله!

بعد که رفت یادم افتاد ای دل غافل کرایه رو 2وبل حساب کردم!

گفتم : بنده خدا اول صبح چقدر ذهنت مشغوله!!!! و یاد اون کامنت افتادم!

9- خیلی وقته می خوام یه پست با این تیتر بذارم! "آرمان هایی که می خوابند! " اما هر چی فکر می کنم که باید حرفم رو چطور بنویسم، فکرم نمی آد!!!

10- خودم هم از پخش و پلا گفتن خیلی خوشم نم یاأ! اما آدم وقتی حرف زیاد داشته باشه و وقت کم و حوصه هیچی! میشه همین! بالاخره بایدببخشید!

11- وقتی بهش گفتم! گفت بعد این همه وقت 2وباره یادت افتاده! بنده خدا نمی دونست پرونده هنوز واسم بسته نشده بود! ازم دلیل خواست!

گفتم فعلا به صلاح نیست بگم. شما این کار رو که میگم بکن! باقیش با من! گفت اگه 2باره مثل قبل شد چی! گفتم ان شاءالله که نمی شه!

هر چی استدلال کردم (البته همه کشکی! چون استدلال درست دلیل درست می خواست و به صلاح نبود فعلا) قبول نکرد! انگار بدجور خورده بود تو ذوقش!

خیلی سخته وقتی آدم یه همچین جایی گیر کنه! باز گفتم یا ابالغیث اغثنی!!

12- جدیدا اونقدر نامرتب شدم که کارت اینترنت 20ساعته ام رو گم کردم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! هر چی گشتم نبود! رفتم یکی دیگه استوندم!!!

یادش افتادم! گفتم واقعا همینطور شدم!وقتی گمت کردم اونقدر باید میگشتم تا پیدات میکردم!

اما تو که دیگه مثل ندای گل گلاب! از کجا مثل تو تو عالم پیدا کنم! خدایا بحق 12امی از انوار مقدس فرجمون رو برسون!

وسیله ی اتصال ما به قرب تو و آبرویی که ضامن ماست برای رسیدن به حب تو رو برسون! یا ابالغیث اغثنی!

13- ا2آ

14- 5ص فقط برای فرج!!!

--------------------------------

.::::. وقتی باهاش حرف زدم و شروع کردم به مقدمه چینی! تا اصل مطلب رو بگم! دیدم خیلی... بگذریم! انگار باید از بعضی چیزا 2باره گذشت! اما می خوام اینبار ازش نگذرم!

انگار باید قصه تماشاچی رو عملی کنم! چاره ای هم نیست! داره بهمن میشه!!!

.::::. گفتم انگار باید بریم آگهی بزنیم، به یه همسنگر خوش تیپ، خوش برخورد، حتماً آقا! ، اهل کوه و دوی استقامت! با سابقه ی نوشیدن از سبوی عشق!!! ،

اهل ناکجاآباد 2ور! و نزدیک، برای ...... اما ... اما بعد گویند : نحن نحکم بالظاهر و البته ظاهر اشیاء راهی ...

.::::. وقتی حرف میزنه بهش میخندند، البته .... بگذرم اما مشتی کارهاشو انجام میده! فقط اشکالش اینه که باید عموماً یه اره ی کمونی بهش زنجیر کنند+ صداخفه کن!!

.::::. جدیدا یه جوری شده! یه جور بدجور! یه جور ناجور بی جور! جورش جور نیس!!! کاش 2وباره جورش جور شه!!

.::::. تو هم معلوم نیس چته! بهت میگم بنویس حداقل عقلت برگرده سر جاش! البته اگه error ، not found نده!

.::::. یا من اسمه دوا و ذکره شفا!یا من اسمه دوا و ذکره شفا!یا من اسمه دوا و ذکره شفا!یا من اسمه دوا و ذکره شفا!یا من اسمه دوا و ذکره شفا!یا من اسمه دوا و ذکره شفا!!!!

.::::. کاش همه میدونسن قضاوت کار هر کسی نیست! کاش به این آسونی قضاوت نمیکردیم و نمیکردن! کاش ....

.::::. ؟

.::::. الهی راضیم به هر چی رضات!!!!