آشپزی کنید تا زنده بمانید!
نوشته شده به وسیله ی یکرزمنده در تاریخ 29/4/88:: 2:1 صبح
سلام علی آل یس و سلام هی حتی مطلع الفجر و تبریک این بزرگ مبعث .:: مبعث شد، مبعوث شویم ما نیز ::. |
نوشته شده به وسیله ی یکرزمنده در تاریخ 29/4/88:: 2:1 صبح
سلام علی آل یس و سلام هی حتی مطلع الفجر و تبریک این بزرگ مبعث .:: مبعث شد، مبعوث شویم ما نیز ::. |
نوشته شده به وسیله ی یکرزمنده در تاریخ 24/4/88:: 4:0 عصر
سلام علی آل یس
جایتان خالی، عجب گنبدی زردی دارد، این رضای آل محمد سلام الله علیهم اجمعین
میخواستم کمی بیشتر بنویسم اما؛
یک جایی دارد این حرم، به اسم دفتر گم شدگان!
گم شدگان، آنجا دستشان به دست ولیشان میرسد.
یک جایی دارد این عالم به نام دفتر گم شدگان،
که دستمان بدست ولی یمان برسد؟
پ.ن:
-چندلحظه من باب هویجوری در این 10روز گوشیمان روشنید! یک لحظه اش این بود سلام، میری حدیث عنوان رو میخری! تا20تومن، شب جمعه میری دم در حرم، اون خانواده ای که جوان اند، یا با فرزند حدود9-13ساله از حرم میزدند بیرون، می دی بهشون!
این رفیق ما هم عجب نذرها و خیراتی دارد ها!البته عنوان گیر نیامد 40حدیث دادیم به ملت! ما هم به این رسم عمل کردیم! البته به اولاد ذکور دادیم!! زیارتمان دود نشود!
-از دوستانی که نسبت به چشم ما اظهار لطف مردند، تشکر، بخیر گذشت، اگر چه چشم ما نذر این جبهه ست!
-تربیتی


کد اعتراض وبلاگی:
<a href="http://yaran14.parsiblog.com/1079634.htm" target="_blank"><img src="http://www.parsiblog.com/PhotoAlbum/yaran14/eteraz_hashemi.gif" alt="اعتراض به سخنان هاشمی در نماز جمعه تهران" width="205" height="205" vspace="4" border="1"></a>
نوشته شده به وسیله ی یکرزمنده در تاریخ 13/4/88:: 6:54 عصر
سلام هی حتی مطلع الفجر / این قرن قرن غلبه مستضعفین بر مستکبرین است




















برای ما نه، برای فرج مولای ما دعا کنید!
ای کاش و الیس صبح بقریب!
نوشته شده به وسیله ی یکرزمنده در تاریخ 13/4/88:: 6:33 عصر
روز چهارم ؛
نگاه هفتم (نگاه آخر از روز آخر):سیدعباس، و نوجوانانی مثل آب زلال...
روستا بود یا شهر، خیلی مهم نبود، کوچک بود و تیپ روستایی داشت، به انتهای خیابون که نگاه میکردی نیازی دیگه نبود تا آدرس بپرسی، خود بخود، حرم معلوم بود!
و ما هم باید کمی استراحت میکردیم، رفیقمان کمی زخم معده داشت! طفلک! –دعاکنید براش- خلاصه خورشید ول کن معامله نبود، بازم میخواست اوج بگیره و بالاتر از همه ی ما بایسته و گرماش رو بحراج بگذاره!
وضو رو تو حیاط گرفتیم! شلوغ نبود، معلوم بود ما غریبه ایم، اگر چه شاید لباسهام به غریبه ها نمیرفت؛ این مردم، با لباس خاکی چندان هم غریبه نبودند، و بنودند! ما غریبه هایی بودیم که تو پوست! آشنا خزیده بودیم، البته نه به طمع گرگ! که به جلد کبک مگر خرامیدن شهدا را بیاموزیم!
دم در جاکفشی بود و نایلن! یکی نبود بگه آخه آدم حسابی این کتونی های زوار درفته به چه درد دیگری میخوره که میذاری تو نایلون و میاری تو! پس کو توکلت!!!!! به هر حال کفش ها هم با ما آمدندتو!
اینجا برای نخستین بار در سفر معراج، برجکمان دود شد! آرام آرام نوجوانانی میآمدند تو، در اتاق مجاور مرقد امام زاده یا همین سیدعباس مینشستند و با هم گپ میزدند! اما دست هیچکدامشان نایلون کفش نبود!
یاد یه کارتون در قدیم الایام افتادم! بماند –قضیه یه شهر بود و یه دستگاه ساندویچی و بتعدا مردم شهر ساندویچ و وقتی برای اولین بار کسی گفت بدرروغ من غذا نخورده ام، نفر انتهایی صف گشنه ماند-
به نوعی شاید بشه گفت ما رسم اینجا رو بهم زده بودیم، کفشهامون بدستم بود و رفتار و عدتهای شهری رو با خودمون تا اینجا هم آورده بودیم!
به نظرم رسید که باید کم کم عادتهای شهری رو ترک کنم خصوصا این فرمیش رو!*
سعی کردم بیشتر بهشون دقن کنم و عادات رفتاریشون رو متوجه بشم حتی خیلی کم؛ با این که نوجوان بودند و شیطنتهای نوجوانانه را داشتند، اما رفتارشون با هم واقعا مودبانه و محترمانه بود! و این خیلی خوبه!
وسوسه کار خودش رو کرد و رفتیم نزدیک تر، تا اهلی شدیم، بیشتر از چیزی که فکر میکردیم تحویلمون گرفتند، خلاصه صحبت گل و کرد تا اذان، از خیلی جاها با هم حرف زدیم؛
از اونها که از روستاهای اطراف میاومدند، از ما که از کجا اومدیم،
از اونها که با اینکه از مرکز استان کم فاصله بودن، ولی محروم، از ما که وقتی سیستم اس ام اس قطع میشه، از زمین و زمان شاکی
از اونها که برق و آبشون با برق و آب ما فرق هم داره! از ما که اگه آب از شیر دستگاه تصفیه شده رد نشه آبش لابد آبی نیست!
از اونها و از ما، و شرمندگی ماند برای ما! درس هاشون بد نبود، مدرسشون دبیرستان همون نزدیک بود، که ظاهرا یک کامپیوتر هم بیشتر نداره! و من که آدرس "سید" رو گرفتم تا براش کتاب و ... بفرستم و باید امروز یاد قولم ببیافتم و باز هم شمرندگی!
البته هنوز آدرس تو کولم و همیشه همراههم هست، اما همت رفتن به پست!!!
اذان شد، جالب این بود که در مرقد سید عباس جماعت برقرار نبود و ... ما به همسفرمان اقتدا کردیم و آنها به خودشان! فرادی خواندند...
از نماز 2رکعتی که فارغ شدیم، کم نظیر ترین لحظات این سفر م اونجا گذشت،
عجب نمازی میخوندند چندتایی از اینها... عحب نمازی
هنوز هم این صحنه به صورت اسلوموشن در مقابلم میرقصد! و رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست! و ...
وقتی نمازعصرمان مان تمام شد دانه دانه داشتند میرفتند، حالا نوبت ما بود که مرحله آخر سفر را تا مقصد برویم!
پراید تا معراج قرار بود ما را برساند، نفری 2500تومان! همسفر همون عقب ولو و در دم لالا! راننده جون تر از من بود! 66ی ! و داشت رو ماشین کار میکرد! خلاصه کمی تخله اط اش کردیم خفن! عروسیش با داداش خیلی میلیون تومن با وجود خونه ی بزرگ در روستا هزینه کرده بود! برای او هم حرف مردم، مهم مبود -بدبختانه- باباش بهش ماشین داده بود که روش کار کنه، کلی ذوق میکرد برعکس برخی از آدم ها! که دوست دارند، رو زمین بخوابند و نون خسک بجوند اما تا میشه از کسی کمک نگیرند، البته نسل این آدم ها منقرض شده، و اگر هم نشده نسل اون آدم ها که با این آدمها بتونند ... بگذریم –رفتیم تو قصه های زمان جنگ- اگر چه هنوز جنگ تمام نشده! و "ما هنوز عادت داریم درشت بنویسیم جنگ را و نه درست!".
بین راه زن عربی با دخترکش سوار ماشین خواست بشه، من رفتم عقب یش همسقفر و نفر دویمی که با ما سوار شد، تا اینها ارحتتر باشند، وقتی او زودتر پیاده شد، من سرجام نشستم و 2باره کمربندم رو بستم، راننده اینبار قبل از حرکت کمربند ش رو بست، به قول امام –زیدعزه-انضباط اجتماعی رو باید فردی رعایت کنیم تا تسری بیابد!
و حدود40دقیق بعد! رسیدیم!
بازگشت به معراج با بوی اسفندی جدید بوی ماندن! و قصه ی ما راست بود
همین
* البته مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید میترسه، چون بنده در مراسم های مختلفی مورد سرقت کفش واقع و ... (حتما توکلم قوی نبوده که کفش ما رو بردند!!! لابد)
* امروز قرای با یکمهم داشتیم، نشد؛ بماند برای وعده ای دیگر، در شهر زندگان، و نزدیک مبعث! سال قبل یادش بخیر چه مبعثی بود برای ما!
* ببخشید، خاطرات سفر راهیان طولانی بود، چشمتان به جمال موعود روشن باد، که از سربازانش خواندید!
* هنوز به قطعیتی برای نوشتن معراجنامه! نرسیدم، این سفر امیدوارم تکلیف خیلی چیزهایم را روشن کند.
* انسان تنها ترین موجود این کره ی خاک است، و خدا هم تنهاترین تنهاترین که با ماست!
* دست دلم بخداحافظی نمیره، اما باور بفرمایید اصلا اهل این فرمی نوشتن ها نیستم، اما حیفم اومد که از راهیان چیزی بجا نماند برای آنها که نرفتهاندش، پس بخوانندش! اگر همه ی همسفران ما مینوشتند، چ میشد، شبیه کل ازض کربلا و کل یوم عاشورا نه!
# برای او؛
...گنجشگک اشی مشی خاطراتمان لب حوض!،
یخ زد از بس که ندیدیمش!
برویم سمت ایده آلهای قدیم، پیرهن سرخی بپوشیم ...
# برای تو؛
...قیاس زلف تو با دل شیدا،همه پریشانیست
بساط لعل تو به توبه ی می، دوباره جستجو میکردم...
---
...دل مرتب در در نسیم اوست اندر آب و تاب
یاد تاب زلف و آبِ لعل او سودا کنم
جمله شبها مست و روزان مست نام و یاد او
رخصتی ده، تا بخیزم جامعه ام پیدا کنم
شهرتان بی روی ماهش ظلمتی چون دوزخ است
حالیا میگردمش در شب مگر این ماه را پیدا کنم...
**علی الحساب بدون هیچ مقدمه ای خداحافظ و بقول عطار
"بسی گفتیم و خاموشی گزیدیم ز گویایی به خاموشی رسیدیم"
خاطرات سفر راهیان نور87
ق1:چاره
ای جزراهی بودن نیست
ق2:قصه ی
1شب آفتابی
ق3: 1شب
در 1دارالمجانین خوب
ق4:
شلمچه
مرز خاک و آسمان
ق5:
اروند مرز آب و آسمان
ق6:
مهمات
ق7:
منطقه آمدن آمادگی میخواد!
ق8: روح
خدابود و دیگر هیچ نبود
ق9:
خدابود و دیگر هیچ نبود
ق10:یه
شب مهتاب،ماه میآد تو خواب...
ق11:
بهترین برداشت ژئواستراتژیک
خداحافظی در3سوت
ق13:
تا معراج راهی نیست! باید ز خود عبورکرد
سیدعباس، و نوجوانانی مثل آب زلال...
نوشته شده به وسیله ی یکرزمنده در تاریخ 12/4/88:: 8:39 عصر
روزچهارم
نگاه ششم:تا معراج راهی نیست! باید از خودت عبور کنی
کنار جاده ، یه نهر آبی بود خنک، نزدیک ظهر بود، اما انگار هیچ حسی نسبت به هوا نداشتم، اما آب خنک بود! به صورتم زدم! کفش هام رو کندم و کمی شستم، شانه ای به سر و صورتم زدم! لباسم را تکاندم و کمی با آب غبارش رو گرفتم!
عجیب بود، انگار قرار بود به مراسم خواستگاری برم!!! جدی! آخه واقعا هم قضیه خواستگاری بود! میخواستم سراغ کسانی بروم که وقتی با بچه ها از آنجا جدا شدیم، با همان نظر اول پسندیدمشان! (شاید برعکس!!!) و خداحافظی هم نکردم! پس حس ام درست بود! دوباره برگشتم!
تیپ! زدنمان که تمام شد، تابلوی 70کیلومتر تا اهواز انگار مسخره بنظر میآمد! عزم پیاده رفتن و اینکه قطعاً تا قبل از نمیه شب میرسم! و خلاصه! راه اتفادم بی آنکه متوجه جاده و ماشین باشم! باید متوجه خودم می بودم، که با چنین رویی سیاه آیا ما را بدانجا باری هست؟!
به هرحال؛
تلفن باز نالید! سلام حاجی پیاده شدی!! آره باید برم اهواز! حاجی پس صبر کن یکی از بچه ها هم با شما میآد! میآد! کجا! اونم خادمه! اگه مشکلی نیس با هم برید! نذاشت بگم من پیاده عازمم، خداحافظی کرد و قطعش کرد! خلاصه ما هم آخر مرام! موندیم تا طرف بیاد!
قبلا ندیده بودمش، تو اردو هم انگار یادم نیستش! به هر حال خودشو با یه موتور بهم رسوند! از اون چیزای عالَم بود!! خلاصه موتوری بیچاره رو گذاشت تو معذرو مرامی و اون بنده خدا هم ما رو تا سیدعباس رسوند و خودش رفت! (اهل اهواز زود مرامش گل میکنه!! )
عجب حکایتی شد این سفر ما!
خداییش مثل هفت شهر عشق نگیم، شد ماجرای سی مرغ جناب عطار،
تو سید عباس ، معجزه هایی از صفا و خلوص وبی آلایشی رو دیدم...
پ.ن:
از این پس عکس نخواهیم داشت! دوربین رو تحویل دادم!
البته در معراج دوربین و یک دوربینی لحظاتی گیرمان آمد!
بدلیل اینکه سفری در پیش است، احتمالا فردا قسمت پایانی تقدیم خواهد شد! و ناگهان...
پ.ن سفر بماند برای فرداشب!
خاطرات سفر راهیان نور87
ق1:چاره
ای جزراهی بودن نیست
ق2:قصه ی
1شب آفتابی
ق3: 1شب
در 1دارالمجانین خوب
ق4:
شلمچه
مرز خاک و آسمان
ق5:
اروند مرز آب و آسمان
ق6:
مهمات
ق7:
منطقه آمدن آمادگی میخواد!
ق8: روح
خدابود و دیگر هیچ نبود
ق9:
خدابود و دیگر هیچ نبود
ق10:یه
شب مهتاب،ماه میآد تو خواب...
ق11:
بهترین برداشت ژئواستراتژیک
خداحافظی در3سوت
ق13:
تا معراج راهی نیست! باید ز خود عبورکرد
سیدعباس، و نوجوانانی مثل آب زلال...
نوشته شده به وسیله ی یکرزمنده در تاریخ 12/4/88:: 12:0 صبح
برای مدیران
عدم تعمق در دین موجب لغزش میشود
-----------------------------------------------------
آخرین به روزرسانی29تیر1388
----------------------------------------------------
کویر و گل نرگس - سخنرانی - کوتاه - حجم کم - استاد نقویان
----------------------------------------------------
اصلاح شده ای بر وعده یغدیر 600کیلو بایت 20دقیقه سخنرانی گلچین شده استاد رحیم پور
-----------------------------------------------------
به چه کسی شکایت ببریم در سوگ غزه از امام روح الله امامنالخامنه ای و آسید حسن نصرالله
---------------------------------------------------
---------------------------------------------------
---------------------------------------------------
» روضهخوانی رهبر انقلاب در مصائب حضرت اباعبدالله علیهالسلام در سال 67؛ حجم: 300 کیلوبایت
» روضهخوانی رهبر انقلاب برای شهادت حضرت قاسم علیهالسلام در سال 77؛ حجم: 1.3 مگابایت
» شعرخوانی رهبر انقلاب به زبان آذری توسط رهبر انقلاب در ادربیل در رثای ماجرای کربلا در سال 79؛ حجم: 300 کیلوبایت
» روضهخوانی رهبر انقلاب در مصائب شهادت حضرت علیاکبر علیهالسلام در نماز جمعه سال 74؛ حجم:2.4 مگابایت
» روضهخوانی رهبر انقلاب در مصائب شهادت حضرت علیاکبر علیهالسلام در سال 77؛ حجم:1 مگابایت
» مقتل حضرت اباالفضل علیهالسلام از زیان رهبر انقلاب در روز تاسوعا در نماز جمعه سال 79؛ حجم: 1.8 مگابایت
-----------------------------------------------------------------
یاردبستانی
http://upload.iranblog.com/1/1228633290.mp3
-----------------------------------------------------------------
از عشق میگه اونم چه عشق (442کیلوبایت)
http://upload.iranblog.com/1/1229886177.mp3
-----------------------------------------------------------------
دور نزدیک باش نه نزدیک دور!! (فقط 180کیلو بایت) مرحوم آیت الله سیبویه
http://upload.iranblog.com/1/1229649076.mp3
-----------------------------------------------------------------
یه اپیزود خوشمزه (مطمئن باش یادخیلی چیزا می افتی گوش کن)
http://upload.iranblog.com/1/1228341020.mp3
-----------------------------------------------------------------
صوت تشیع شهدای گمنام شهرشون!!
http://upload.iranblog.com/1/1228900252.mp3
------------------------------------------------------------------
فیلم شهدای دانشگاه ما!
http://upload.iranblog.com/1/1228679743.rar
نوشته شده به وسیله ی یکرزمنده در تاریخ 9/4/88:: 10:33 عصر
روزچهارم
نگاه چهارم:وقتی شارژ و فیلم با هم تمام میشود!
خیلی بچه اید هنوز، اینا میخواستن منو فیلم کنن، غافل از اینکه بنده کلیه ابزار آلات عکس و تصویر رو همچین به خودم بسته بودم، که اگه میخواستند ازم جداشون کنند، نمازم رو خراب میکردند، و استغفرالله از این کار... خلاصه داغ یه عکس از ما بدل اینا موند، که بسی ما حال کردیم!!! اما
از این در که زدم بیرون! نتونستم جلو خودمو بگیرم، از خادم های دم در زدم، طلبه ای بود بس جمیل! خدا روزی یه آدم لایقش بکنه!
آمین. آدم رو چیز بگیره! ولی جو نگیره!! به هر حال رفتم رو مخش، از بین آدمهایی که باهاشون گپیده بودم، در بین خواص میشد این اخوی رو طبقه بندی کرد، اصلا بعدا هم شاید بهتون گفتم، جماعت اهل دود و دم و منقل!! در جنوب کلا اهل دل اند! خصوصا وقتی با یه مشت اسفند منتظر جماعت راهی هستند! به هر حال اسمش رو هم نپرسیدم ولی با هم رفیق شدیم، انگار سئوالها و جوابهامون از قبل تعیین شده بود! اتفاقا میخواستم از یکدوست فیلم هاشو بگیرم که کاشف به عمل اومدیم که دوستان فیلم ها رو .... خلاصه امیدوارم یکی عقلش رسیده باشه و یک نسخه از اونا کپ زده باشه!
به هر حال یادمه ازش پرسیدم: اینجا چه میکنی؟ هر کی بیاد اینجا با دلش چه میکنند؟ یه جمله گفت یادم نیست، اما با بادبزنی که همزمان زغال ها رو که سرخ سرخ شده بودند، این ور او ور میکرد ، گفت: همین کارو داغش میکنن! سرخش میکنن! گداخته گداخته!
بهش گغتم: تا بشه الماس! و ......
گفتگوی جالبی بود، کاش فیلمش پیدا بشه!
انصافا بعضی وقتا از اینطرف اونطرف میشنوم که اینایی که میرن جنوب یا غرب واسه خادمی یه مشت آدم بیکار و ... هستند که وقتشون رو میخوان تلف کنند، اما والله از بین این آدمها اولیایی رو میشد دید، که با اینکه به شدت اصول حفاظتی رو رعایت میکردند، اما بازم میشد از بین حرفها و رفتارشون یه نشتی هایی رو دید! خدا رو به خاطر اینکه تو این دوره زمونه توفیق داد دوباره از این آدمها ببینم، و کم هم نبودند و نیستند ، خیلی شاکرم!

از این دربان که جدا شدم، رفتم سراغ شربتی ها! یه 3-4تا لیوان شربت تگری آبلیمو زدم اندرون رگهایی که کسری چایی توش داشت قلمبه میشد، و گپی هم با رفقای شربتی، اگر چه به باحالی دربون نبودند اما خوب ، نمکهای چزابه بودند، البته در این لحظات دوربین عکاسی از بنده جداشده بود، و بنده خدا سردسته مون که فکر کرده بود من تو این اردو از بی عکس احتمالا تلف میشم، هی از ما عکسید! بد هم نشد، الان که نگاه میکنم، ذوق میکنم!!!! (چیز تو ریا!)
به هر حال تمام شد، باید باور میکردم، -باز هم باید با این جورجاها! وداع کرد-
دیگر جدی جدی پیغام فرستادندکه آقا اتوبوس رفت! رفت ها!!! اما بچه ها برخی انگار نمیخواستند دل بکنند! اما ما وابسته نیستیم، دلبسته ایم!
هر چند امین بسته ی دنیا نیم اما / دلبسته یاران خراسانی خویشم.
خلاصه عطف به ادامه ی آوارگی در اتوبوسها؛ سوار اتوبوس رفقای سما شدم، و چه خوب شد سمائی شدم!
نگاه پنجم:ناگهان خداحافظ
اولین حرف زدنم در اتوبوس بچه های سما، با آقای راننده بود، آدم عجیبی که اگه جایی دیگه میدیدمش، ابهت سیبیلش! نمیذاشت بفهمم که این آقا هم رزمنده س، هم جانباز و هم اهل دل!! خلاصه حرفایی زد جالب، البته با یکی از نظرهاش مخالف بودم!!

از خیلی از راننده ها پرسیدم، اگه بخوای قیاس کنی این مسافرها رو با مسافرهایی در زمان دفاع مقدس! کدوم بهتره؟! یا این ها رو میشه با اون رزمنده ها مقایسه کرد؟! انصافا سئوال آسونی نیست اما، برخی بلادرنگ میگفتند که اونها خیلی بهتر اند!
مخالفت من بخاطر این نیست که من هم هم نسل این جماعت جدیدالورد! هستم، نه! بخاطر اینه که این جماعت بهترین زمان گشت و گذار و کیف و حال و ... اومدن همسفر راهیان نور شدند! این خودش یه جهاده! و این هم در این دور و روزگار خودش کلیه!
بعد از آقایون راننده، نوبت به بچه هایی رسید که حین سخن گفتن با راننده، بارها کات! دادیم تا دوستان به آرامش حین سفر!! خود مسلط باشند، تا صدا به صدا برسه! اگر چه نرسید بنظرم!
به هر حال رفتیم سراغ این رفقا و خیلی هم باهاشون حرف زدم!
اینجا جای بیان اون حرفها نیست، اگرچه به نظرم حرفهای خوبی باهاشون زدم، و خیلی صریح!
امیدوارم فیلمه پیدا بشه و استفاده بشه، نه اینکه بره تو آرشیو ناکجا آبادستون!!!!!
حین حرف زدن بودم که زنگ زد،
نمیآی مگه!
چی شد، کجایید؟ قرار فتح المبین بود؟
نشد، اهوازیم!
اهواز!؟؟؟ نه بابا بیخیال!
قطع شد!!
به یکی از بچه ها گفتم، اگه الان یکی بهت زنگ بزنه بگه حاضری نوروزت رو اینجا بمونی! اما جایی که می خوای نباشه چه میکنی؟
از سیستم های بلادرنگ سریعتر گفت: هرجایی باشه بسر میرم!! جدی بهش گفتم جدی میگم، حاضری، یعنی الان من به راننده بگم اینجا نیگه داره و پیاده بشی و باقیشو خودت بری میری! یه خورده مکث کرد! ولی بازم گفت آره! جدی!!!
ته دلم دیگه قرص قرص شده بود! هرجایی باشه و هر یادمانی حتی در شهر اهواز که ...
دوباره ناله موبایل دراومد!
چی شد؟ حاجی هستی یا نه!
آره! مشکلی نیست! حالا کجا! هیچی الان سه راه چزابه پیاده شو! کنار جاده بیا اهواز! بعد از پلیس راه، قرارگاه مرکزی راهیان نور!!!
قرار گاه مرکزی چرا!
هیچی کنارش بیا! معراج دیگه! معراج
واااااااااااااااااااااااای خدا میدونستم احتمالا مکان، معراج باشه، اما اصلا مخ تعطیل بود! یه هو رفتم تو کما!
مجتبی که در جریان مکالمه قرار گرفته بود! بهم گفت حاجی اگه سه راه میخوای پیاده بشی برو وسایل رو جمع کن! نزدیک سه راهی هستیم ها!
خلاصه، یه نیگاهی به بچه ها کردم و از همه بصورت درهم حلالیتی طلبیدیم! و با اینکه خیلی ها گیج میزن قضیه چیه! از همه جدا شدم! سخت بود برای خودم، و از این اتوبوس انداختنم پایین و تا اتوبوس دنشگاه با بار و بنه ما توش بود!
از بار و بنه فقط کوله قرمز!! رو برداشتم و باقی چیزها جاموند! کاپشن! و کتاب و همه چیز!!!
شد همون چیزی که آرزو داشتم!
باید سریع تصمیم نهایی رو میگرفتم! اتوبوس به جاده اصلی رسید و اینجا راه ما از هم باید جدا شود! و تصمیم نهایی قبلا اخذ شده بود!
نگه دار!
کنار جاده ای دراز که هرگز پیاده گزش نکرده بودم! خودم رو با یه کوله دیدم که یکدست لباس، یه برس، کمی کمتر از مقداری پول! کمی آجیل که هنوز دستنخورده مانده بود(یادم بهشون نبود آخه) و همین!
ناگهان خداحافظی مثل همیشه شد، همیشه ای که سریع جایی میرم و خیلی سریعتر از اون از اونجا جدا میشم، مثل مرگ! آخه میدونی آدم باید تمرین کنه!
اگر چه مونده تا ما آماده باشیم!و این شد یه خداحافظی که هر دقیقه اش را شرح دادم، از بس عجیب بود لحظاتش برایم!
پ.ن:
* یه روزی یه جایی یه کسی بهم اطمینان داد، که میتونم در مورد تو بهش اعتماد کنم، اعتماد کردم! بهم گفت که میتونم روش حساب کنم! حساب کردم! اما الان که ...
* امروز به یه سری از آیات نشان شده ام، که در مواردی مشابه آمده بودند، بکمکم نگاهی انداختم، اما ...
* حس پانوشت نیست، از بس دلم دارد ...
خاطرات سفر راهیان نور87
ق1:چاره
ای جزراهی بودن نیست
ق2:قصه ی
1شب آفتابی
ق3: 1شب
در 1دارالمجانین خوب
ق4:
شلمچه
مرز خاک و آسمان
ق5:
اروند مرز آب و آسمان
ق6:
مهمات
ق7:
منطقه آمدن آمادگی میخواد!
ق8: روح
خدابود و دیگر هیچ نبود
ق9:
خدابود و دیگر هیچ نبود
ق10:یه
شب مهتاب،ماه میآد تو خواب...
ق11:
بهترین برداشت ژئواستراتژیک
خداحافظی در3سوت
ق13:
تا معراج راهی نیست! باید ز خود عبورکرد
سیدعباس، و نوجوانانی مثل آب زلال...
نوشته شده به وسیله ی یکرزمنده در تاریخ 6/4/88:: 11:19 عصر
روزچهارم؛
نگاه دوم: چزابه ی دروغگو را رزم صادقانه و مخلصانه ی بچه ها توبه داد!
چزابه ی دروغگو رسوای رزم بچه ها شد، این شاید بهترین برداشت ژئواستراتژیک!بود. از روایت 2تا راوی که داشتند روایت میکردند، بعضی میرفتند دم آب، برخی بر بلندی ماندند، برخی بر مزار رفتند و فاتحه ای برای خود خواندند، و ...


اینجا غرور همان اول کار میشکند!
برخی هم مثل مرغ سرکنده تازه فهمیده بودند، خروج از این دارالقرار یعنی تمام شدن، یک سفر آسمانی است از جنس ایمنی از شر دوستانی که مسبب "قال الدخلوا فی امم قد خلت من قبلکم من الجن و الانس فی النار کلما دخلت امه لعنت اختها حتی اذا ادارکوا فیها جمیعا اخرئهم ربنا ضعف و لکن لاتعلمون (الاعراف38)" و اینچنین، برخی باور داشتند که اکنون در چزابه هم باید از سید علم الهدی رخصت رحلت طلبید، چرا که از علم الهدی هم اینجا اثر قرآنش و بصیرتش میشود همان یار بهشتی که ما را به ادخلوها بسلام آمنین میرساند. پس سلام و والسلام بر چزابه با همه ی آنچه که از او باید نوشت و ننوشتم و در آن ضریح ماند و ماند با مناجاتهای بچه ها و عکسهای یادگاری آخر و خیلی چیزهای دیگری که ....
نگاه سوم:گلایه ای بر اهل جامانده!
بعضی وقت ها بعضی ها هرثِ عادم! رو در میآرن! مونده بودیم که آقا جون ما که تا آینجا اومدیم، خوب یه سر هم بریم فکه، حیف نیست فکه نرفته بریم، گفتند از بچه ها بپرسید کجا بریم، و وقتی نظر سنجی انجام شد، ای داد بی داد!!!!!! بریم خونه!!!
بنده خداهای طفلکی نمیدونستند الان تو خونه هستند! مگه خونه غیر از جاییست که خاطر انسان آرامترین لحظه ها را در آن طی میکند! و اینجا آرام ترین آرام ترین آرامترین نطقه ی دنیاست، حتی از آرامترین خانه ها هم و ... (بماند)
پ.ن:
* امروز سالگرد ترور امام بود! ما حاضریم خودمون رو فدایی امام مون بکنیم همونطور که او فدایی امامش شد!
* با توجه با امتحانات از توضیحات و حواشی در متن گذشتم!
* عطف به نظرات یک آقا /رضا/ در پست ما باید تمرین کنیم! از دوستانی که میخوان در این بحث علمی!!!! شرکت کنند و به جمهوری دموکراتیک! رای بدهند مختارند!!!
* امروز از بابت یه امانت خیلی گنده! خیالم راحت شد، سبک شدم.
* صبر میکنم تا صبح شود! اما اگر بیدار شویم و صبح شده باشد، نمازمان قضاست!
* از پسر عمه های مهندسمان! یکیشان سرباز است! میگفت زمان انتخابات با یکی از ماشینهای جهاد رفته بودیم یه روستای دورافتاده! به پیرمرد گفتم: بابا جان اگه به موسوی رأی بدی، 5تا گونی کود بیشتر بهت میدم! (نقل به مضمون) میگفت: پیرمرد با بیل افتاد پشت سرم و گفت نه کود میخوام به به موسوی رای میدم! مگه احمدی نژاد چشه!
* بماند که پسر عمه ی بی نوای ما کلا اهل شوخیست و میخواسته یه نظر سنجی شفاهی انجام بده و 2تا بیل هم خورده! و البته رعایت حال بیت المال را نیز میکند! وگر میتوانست از رانتی فامیلی هم استفاده و زیر کولر گازی خدمت کنه! مثل برخی ....
* مادر بزرگ میگفت وقتی اون دختره رو وسط جمعیت دیدم! باد فیلم محمد رسول الله و چیز افتادم هند!! این مادر بزرگ ما هم توهم زده ها!!
* قصه ی بامزه ای انتخاباتی از پسرعمه جان مانده که ، باشد برای بعد!

(بعضی ها می آیند که ولی عصر آن جاست
بعضی ها می آیند که آنجا ولیعصر است)
نوشته شده به وسیله ی یکرزمنده در تاریخ 4/4/88:: 10:1 عصر
سلام
امشب شب آرزوهاست!
آقا نیا، میآیی به دل تو هم خون میکنیم!
آقا نیا، میترسم ما هم همان خوارجی باشیم، که با پیشانی های پینه بسته مقابل علی شمشیر بزنیم و با اینکه قرآن را حفظیم! به دوزخ برویم!
آقا نیا، این ها همان اهل کوفه ایی هستند که میگوییم اهل کوفه نیستیم.
آقا نیا، ما جسارت کردیم، و گفتیم حرف نایبت فصل الخطاب نیست! پس حرف تو هم فصل الخطاب نیست.
آقا نیا، قانون که سهل است، حتی اگر شما که معصوم هستید هم بیایید، باز هم انتخابات باید باطل شود! چون ما رای نیاوردیم.
آقا نیا، ما هنوز تمرین نکردیم که رفتار در برابر تو باید چگونه باشد، میترسم تمرین هم نکنیم! ما باید تمرین کنیم
آقا نیا، ...
آقا تو دعا کن! دعا کن ما هم تمرین کنیم، شعور مان کمی قد بکشد بیشتر از این، تا بفهمیم او امام امت است، همچنان که تو امام امت هستی!
آقا تو دعا کن! دعا کن ما کمی از پیله ی دنیا برهیم، پروانه ی شمع تو باشیم؛ کان سوخته را جان شد و آواز نیامد.
آقا تو دعا کن! آدم شویم و آخر سر این میوه درخت ممنوعه را که گاز زدیم! تف کنیم، چه تلخ کردند کام ملت را به میوه ی ممنوعه ی نفاق و فتنه و تفرقه.
آقا تو دعا کن! دعا کن صبرمان صبر ایوب نباشد، اکنون که باید پیمان شکن نباشم، برای دل خون حسن زمان! که او قصد کار حسینی کرده!
آقا تو دعا کن ...
ای مولای ما
دعا کن برای ما! صــــــــــــــــــــــاحب ما تــــــــــــــــــویی
اما؛
آقا بیا، - اگر چه خوارج هر قدر هم اندک بودند، اما فتنه ی آنها بزرگ و در دالان تاریخی زمان اکنون صفین و جمل و نهروان همزمان ظهوری دیگر دارند، - بیا چون ما اهل نماز جمعه های تاریخی هستیم، از نسل همان هایی که از رخت خواب تا مدینه، از احد تا خیبر از غدیر تا فدک، از مدینه تا عاشورا از عاشورا تا مرو از مرو تا سرداب و از ازل تا صبح ظهور پیمان مان را حتی به بند بند کردنِ بند بند وجودمان نگسلیم! ان شاءالله
آقا بیا دلش خون است! خون
میترسم ! هر کربلایی تشنه ی ...

پ.ن:
گفت: این ها چیه! رجیم گفت: افساریست که به گردن بندگانم می فکنم تا بدنبال من آیند! اون خفن خفنه هست؛ مال فلان عالم دینی ست که فردا شب میوخدا اظهار نظر کنه در مورد ... اون یکی مال فلان مسئول و کارگزار حکومتیست! اون یکی مال فلال فرمانده کل قواست، که جاسوس هم هست! اما میخوام... گفت و گفت و گفـــــــــــــت
طرف گفت: پس مال من کدومه! رجیم لعین گفت: تو!!! تو که طناب نمیخوای خود میآی! حتی سوت هم نمیخوای بزنم ...
* از بعضی از نویسنده های مثلا ارزشی اصلا توقع نداشتم، تو این اوضاع گیج بزنند! التبه حتما تمرین نکرده اند! یا خدای نکرده ...
* میگفت: فلانی و فلانی و بهمانی رو که بی بی سی و ... به خیابوننیاورده .... گفتم ای خاک بر سر من! کاش آورده بود آدم دلش نمیسوخت که آدمهایی اینقدر ....
* من واضح مینویسم، تو واضح نمیخوانی، شاید هم نمیخواهی بخوانی ...
* رهبرم اجازه! کمی گلایه کنم | که جان من مگر آخر چه مشکلی دارد
میان این همه ناقص الخلقه! | بگو که دست ذبیحت چه مشکلی دارد...
دلم فدای دل خونت ای روحم | اگر برود سر ز سینه ما چه مشکلی دارد
...میان لحظه آخر دعای نماز چه دیدی تو | حضور این همه سرباز آخر چه مشکلی دارد
خدای نکرده دلم انگار دارد که میلزد | خدای بزرگ ار ز غصه بمیرم چه مشکلی دارد
* برای همیشه ی خاموش هم که باید گفت: ...! ان شاءالله
* در خانه اگر کس است یک حرف بس است! تکیه کلام استادمان بود رحمه الله علیه م م ت!
دعاکنید برای محتاجین بدعا محتاجیم بدعا
نوشته شده به وسیله ی یکرزمنده در تاریخ 3/4/88:: 9:37 عصر
ببار ای باران! پلان اول : * کیف رو دادم دستش، گفتم شما برو تو مسجد من وضو بگیرم میآم! ساعت 11ونیم بود، بنظرم، زنگ زد گفت: گوشیت کجاست! گفتم تو کیف! گفت نیست نیگاه کن! نبود! گفتم واسه چی! گفت نماز کجا خوندی-یه مسجدی تو شهر!-، اونجا جاگذاشتی ، یکی پیدا کرده و زنگ زده خونه!! باهاش تماس گرفتم از همون وسط میدون "ولی عصر"! ببخشد این گوشی ما خدمت شماست، کجا هم رو ببینیم! .... گفتم احتمالا یه آدم مذهبی و ... یکی 2روز بعد قرار گذاشتیم! وقتی اومد فقط یه جوان خوش تیپ! کمی ژیگول و ... گوشی رو گرفتم، خیلی تشکر کردم و رفت... همین! پلان دویم! امروز وقتی داشتم برمیگشتم، خوردیم به یه هوای بارونی، کلی سپاس عرض کردیم خدمت خدای بزرگ که عجب عیدی داد ملت رو، اول رجب، و این عید ولادت، بارون در تابستان خیلی عالی بود، یکی دوشب قبل هم بارید آسمان. واسم جالب بود قصه ی برخورد ما با این باران؛ خیلی ها مبهوت این زیبایی شدند، و وقتی –تقریبا- لباسهای روی بندهاشون خیس شد، یادشون افتاد که بارون لباسهای خشک رو خیس میکنه! امروز هم برخی از دست بارون، در میرفتند، بعضی یه گوشه کز کردند تا خیس نشوند، و برخی هم زیرش قدم زدند. قصه ی بارون همون ماجرای لطف خداست، بعضیمون واقعا ازش در میریم، بعضی یه گوشه میشینیم و از دست رفتنش رو نگاه میکنیم و اهل حساب کتاب هم، به بهترین شکل ازش استفاده میکنند. راستش این بارون تابستانی ما رو بیاد چیزی دیگه هم انداخت! تیتراژ پایانی: یه چیز دیگه؛ میگن 2تا تعمت هست، که وقتی یکیشون یه خورده این ور اون ور میشه، آدم یادش حضور همیشگیش هست، یکی سلامتی –که خدا همیشه سلام نگهتون بدارد- و دیگری امنیت! چند روزی این امنیت در برخی نقاط شهر جابجا شد! و کمی یادمون افتاد ای دل غافل میشه بعضی وقت ها ترسید به خیابان رفت، خرید کرد و ... اما مقصود از این کمی دقیق تره، -درستی و غلطی اون هم به عهده خودتون- ثم لتسئلن یومئذ عن النعیم یعنى امنیت و سلامتى و ولایت على بن ابی طالب علیه السّلام. "فرمود نعیم ما هستیم که خداوند بواسطه ما مردم را از گمراهى نجات بخشید و از کورى بینا کرد و از نادانى خارج نمود عرضکرد فدایت شوم چگونه قرآن پیوسته تازه است." اما ما مردم –البته برخی- یادمان رفت که باید وقتی باران میبارد، از آن بهره ببریم، ما عَلَم داریم، بیرق داریم، نباید وقتی هوا گرد و خاکی میشه، و غبار آلوده میشه از علمدار غافل بود، اما ما با این نعمت چه کردیم، بدون اینکه حتی به اطراف کشورمان نگاهی بیاندازیم، و فتنه ها و عواقب آنها را در آن کشورها بنگریم، از نعمت ولایت کمی غافل شدیم. وقتی جو زدگی و شانتاژ جای قانون را میگیرد، و خیلی چیزهای دیگر ... اما امام امت، راه را نشان میدهد، خطا را از جانب هر کسی صریح بیان میکند، و در آن جمعیت میلیونی بیعت تازه میکند، آنها که دم از امام روح الله میزدند، را کجا میتوانیم بجوییم که این شخص، رهبر ملت نیست، امام امت است، چیزی که اگر ما درک نکنیم، عاقبت در سختی ها بزحمت بیشتری میافتیم. سید روح الله ، امام امت است، چون خارج کرد اسلام را از غربت عظیم تاریخی، و سید علی هم امام امت است، چون در همان مسیر بدون هیچ کاستی حرکت میکند، و از سر ملت و امت اسلامی چه گردنه هایی بسیار سخت تر از این ایام را گذراند. اما میپرسند از این نعیم... تو چه میکنی میمانی؟ یا میروی؟ پ.ن: *میخواستم روز آخر رو تکمیل کنم که دلم نیومد! گفتم بذار کم کم، آخه خودم اصلی ترین خواننده! این پست هستم!اصلا این پست های روزنگار یک راهی، یه جوری یادآور اون روزاس برای این روزا !!! * وقتی نتایج اعلام شد، گفتیم چه ها که نمیکنیم، اما این جشن رو بهمون کوفت کردند!!! از بس دلش خون شد از این کارها، از این قانون گریزی ها! از این ... * هر قطره ی باران را فرشته ای از آسمان با احترام به زمین میآورد، و بر روی گونه ی فرشته آلودت، مینهد! پس آرام باش و خیره در تماشای این زیبایی مطلق، خدای را سپاس گو * 604 تقسیم بر 90 حدودا! 7 میشود!!! * امروز بوی سحر می آمد، رمضان نزدیک است... این الرجبیون... * فکر کنم 13ام حرمش رزقم بشه، چی میشه! اگه بشه... دعام میکنید بشه... دلم امام رضا میخواد/رضای... *از جزوه80صفحه ای حدود6برگ خلاصه نوشتم، جالب بود تمام سئالهایی که تو خلاصه ها نوشته بودم تو امتحان اومده بود!! اما 3تای آخر رو ننوشتم... حس درس خوندن نیست... * این این لحن خوشم نیومد، میگفت: شما که این 6واحدی که با ما داری، حله، فقط هماهنگ باش پروژه رو تجاری سازی کنیم، کلی وقت روش گذاشتم، این پروژه رو به نظرم هنوز کسی نساخته! باید با 3نفر سنگهام رو وا میکندم، یکیش محی الدین بود، باور نمیکرد از هوش مصنوعی و اون پروژه خیلی معمولی من به همچین جایی فکر کرده باشم، و پیش رفته باشم، خودش پایه اس! میمونه 2نفر دیگه! که تصمیم یکی خیلی مهمه و نفر سوم که امیدوارم مثل همیشه کنارم بمونه... * دوستان از این فضای پیامکی! خوششون اومده! اصلاح اگوی مصرف را از خود شروع کنیم! * خبری ازت نیست "؟" * امروز به برکت کمی گرد گیری مادر جان! 3ساعت قبل از امتحان، 45دقیق سرگرم آلبوم های عکس شدم، و خاطراتی از قدیم الایام * آخی امتحان ها گردنش امروز سرازیر شد..... ذوق کنم کمی!! * مواظب آخر این هفته باشید!! - ر ک مفاتیح
کسانی که هنوز گیج میزنند لطفا این را بخوانند