سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
قلمک
   1   2   3   4   5   >>   >

کلی پخش و پلا

o          سلام هی حتی مطلع الفجر/ این قرن ، قرن غلبه مستضعفین بر مستکبرین است امام روح الله


o         امروز یه مجموعه از نرودا به دستم رسید، بین کلاس بچه های دکه  خوندمش، بعضیش قشنگ بود، بعضیش فاجعه بیخود! راستش این آقای پابلو خان، خیلی درگیر ظاهر محبوبش بوده، و این فرمی بیشتر شعر میگفته! نسبت به مجموعه قبلی که ازش خوندم، اون بهتر بود! وطنی بود!!! البته شاید هم به سبک حافظ خودمون میگفته!! وگرنه "هوا را از من بگیر خنده ات را هرگز" شاید به چاپ16ام نمیرسید! به هر حال از بین این صدوخورده ای که امروز یه هو خوندمش از این بخشها بیشتر خوشم اومد:
"پاهایم مرا به سوئی که تو در آن آرام گرفته ای خواهد کشاند"، یا "بگذار باد بگذرد / و مرا با خود ببرد" یا "بی آنکه تو را ببینم / در کنارت پارو زدم.... نه شب، نه روز توانسته جدای­مان سازد" راستش پاش پول ندید! بهش نمی ارزه! اگه خواستید بخرید، من فروشنده ام 1800چوب! تازه زیرخط دار، با خط قرمز!


o         اما، میگن، فرداشب حرکته!
«
بالاخره وقتش رسید! این سفر طولانی رو خیلی وقت بود منتظرم . بالاخره وقتی پا تو  راه میگذاری ، در مقصدی، یا همون الاعمال ... که میگن! اما واقعیت اینه که این روزها کمتر آدم چشمش به شهید باز میشه، بالاخره احمد آقا تعبیر شهید زنده رو تو بچه ها گفت! با اینکه خیلی حواسم به برنامه نبود، و طبق معمول ما رو عکاس باشی کردند، اما بعضی حرفها رزق بعضی گوشهاست! ولو اون گوش مال یه گوش دراز باشه!


o         رمز ماندگاری حرف هاشو تو خلوص پیدا کردم. خیلی دلش صاف بود، از چشمهاش میشد فهمید که باید کار کنی، و وقتی بخوابی که دیگه نتونی بیدار بمونی! سیره شهید رو مو به مو تو زندگیش داشت پیاده میکرد! فقط حیف شد، یه همسر شهید از خودش به جا نذاشت!!! تا قصه ی این دوستجون گل ما تکمیل بشه! نمیدونم چرا با اینکه بو میداد؟! حتی اجاز نداد بعد خودش هیچ جایی ازش اسمی ببریم! میگفت: حرف اگه حرف باشه! کلمه میشه! میشه بهش قسم خورد! میگفت دل رو باید صاف کرد! خوش به حالش!
خوش بحالم! که دیدمش! الان که میرم اون ور حواسم رو جمع میکنم که "چنان در او بنگرم / که دیگر هیچ انسانی در دیگری نخواهد نگریست"، و دیگه نگم "گفتم نگریستی نباید نگریست"!


o         بازم پخش پلا گفتن شروع شد! تقصیر از ذهن مشوش نیست، تقصیر از تعدد بار است که به زمین مانده، تقصیر از این جبهه نیست که نیرو میخواد، تقصیر از این سرزمین است که سرباز کم دارد، همه چریک شده اند! تقصیر گرگ نبود، که متهم شد، تقصیر فکری بود که فکر کرد، گرگ ولی الله را میخوره!!!


o         دارم ریمایندر –ببخشید یادآور- گوشی رو چک میکنم، خیلی چیزا رو نوشتم که یادم نره! رسیدم به حدود 20/فب/2009 که سه تا سوتیتر نوشتم: "لباسی که دیگر خاکی نیست، همه چریک شده اند" و "بخاری روشن زیر پنجره ی باز"
اینها یعنی قرار بوده اینها هر کدم یه پست باشه! که فقط تیترش موند!


o         بعضی وقتا آدم ها یهو میآن، یه هو میرن! کاش میشد وقتی که ما میرم، قد یه پل چوبی! کار کرد داشته باشیم که ملت از روی ما رد بشن، ولو اینکه گذر زمان ما رو به ثمن بخس بخره، یا تند باد حرفها بترکونمون!!! اما یه روزی   یه جایی یه پلی شاید معبر ولی الله شده! و این خوبه! از بین این همه کفش اگه یه بار کفشش رو جفت کرده باشی بس نیست؟ یه بار سربازی بودی که لبخند رو به لبش هدیه کردی بس نیست! آدمها باید کمی کم توقع باشند! یادم نبود، هرقدر هم ما کم توقع بخواهیم باشیمف اجازش دست کسی دیگریست،اگر نخواهیم خود باشیم! -چی شد-


o         پ.ن:


·          چندوقتیه "حافظه کوتاه مدتم خیلی کوتاه شده!"، امروز از وسط خیابون از تو دورریختنی های یه شیک فروشی!! 2تا تیکه یونولیت برداشتم! البته از صاحب مغازه باز اجازه استوندم- بماند که بهم خندید!- میخوام اگه رزقم شد، تابلوی دکه رو توش دربیارم! "سنگرنت"
واسه دکه "سنگرنت" رو انتخاب کردم! آخه یه روزی یه جایی یه کسی میگفت: مسجد سنگره! و ما کمی باید این سنگر رو تو سنگر به روز کنیم!


·          با اینکه دلم خیلی میخواست واسه چندنفری پانوشت بنویسم! اما اگه دل به دل راه داشته باشه، حرف هم راهش رو به باطن پیدا میکنه!


·          وقتی آدم میخواد بره سفر جو میگیرتش، و دلش وصیتنگا رمیخواد، اما خوشبحالم که هیچی ندارم! هیچی! و این همیشه ....


·          این پست آخر سالی هم چه زود گذشت، کلی حرف داشتم، ولی مهم نیست، شاید یه جور دیگه بعد گفتم!


 

تو به این غافل از قافله جا مانده نظر کن - نظر کن مظر کن نظر کن مظر کن نظر کن مظر کن نظر کن مظر کن

چی بگم!


 است 
                                                    امام روح الله


یک نوزاد 3ماهه ی گل که خدا از دار دنیا بهش یه پدر مادر خیلی جوون و یه "قلب زخمی" داده 5حمد شفا بخوندید.



پ.ن:


·                       نوزاد مذکور گل دختر یکی از خوبای روزگاره.


·                       امشب نخستین شب مهمونی شهداست، و آخرین شب زیافت رسمی قرآن. خیلی دوست داشتم یه روزی مثه فردا رفقای راننده ی طرح یه برنامه ی مفصل و یه اختتامیه توپ واسه این طرح راه میانداختن، امیدوارم یه روز برسه که این فرصتها و خیلی خیلی خیلی غنیمت بدونیم.


·                       به حاجی یه قرآن جیبی چاپ بیروت با ترجمه فارسی هدیه دادند! حاجی هم امشب از راه که رسید، هدیه اش کرد به من! گفتم خدایا وقتی به یک معلوم الحال مثه من به مناسبت همچین طرحی همچین هدیه ای می دی که کلی دلم قرآن چاپ بیروت میخواست! به باقی مشترکین هر شب سفره ات چی میدی؟ قرآن ناطق!


·                       شاید در سپیده دم همدیگر را بازیابیم (پ.ن)


·                       یکی گفت: راستش دیگه خسته شدم از خیابونهای شلوغِ خلوت! از آدمهای عجیب! از جیغ ماشینهایی که دود میکنند! از آدم هایی که دود میکنند! از آدمهایی که میسوزند در میان شعله های بازارِ روزمرگی.


میگفت: باید برم تا تو یه دوردست، به دستم حنا ببندم! میگفت...دل پری داشت.


به دلش گفتم: خوش بحالت...


به دلم  گفتم: بترکی ای دل... یادبگیر


·                       راستی سالگرد شهادت ابراهیم، یاد قصه ی ابراهیم افتادم، قصه ای که دیگه افسانه شده!


·                       رفقای 1404ی چیزی به آخر سال نمونده ها، دست بجنبونید! آماده شد، میل کنید، هر لحظه ای هم بود تک بندزید.


·                       بچه شهیدهای بنیاد فکر میکنن پیچوندمشون! اما مقصر بی برنامه گی خودشونه! آقا من هنوز رو حرفم هستم! فقط وبلاگش رو فاکتور بگیرید، حمالیش بمونه! 7روز اول هم فقط باقیشو جای دیگه قولیدم!



نافع فرج یا مانع فرج

نافع فرج یا مانع فرج
سلام هی حتی مطلع الفجر،این قرن قرن غلبه مستضعفین بر مستکبرین است . امام روح الله

آقا سرت سلامت!سلام، این دردنگار کسی است، که گاهی بر درب خانه ت  میکوبد اما این انتظار  نمیگذارد که ....
سودان نفت دارد، و یک رئیس جمهور!
لاهه قاز(ض)ی! و یک لابی صهیون!
عربستان وهابی، و عمره هم مرتب برگزار میشود! با احترامی ویژه، ویژه تر از توریستهای امریکایی!
دموکراسی هم خرهایی با نژاد عربی، پیدا کرده، اسب عرب عقیم شده! انگار
افغانستان هم رئیس جمهور دارد، پلیسی که با دشنام یاد میگیرد و ...
عراق هم در استانهای شمالی اش باستان شناس یهودی، در استانهای جنوبی "بلک واتر" با اسمی جدید دارد.
جانم فدایت، جانم برایت بگوید؛
اما لبنان شیربچةای از نسل تو دارد، که برخلاف دیگر شیرهای بی یال کوپال عرب - که از شیر بودن فقط اسم سلطان را یدک میکشند و روز به روز فربه تر میشوند!- هنوز غریدن بر روباه و کفتار را بلد است.
بر تن فلسطین، داغ غزه رنگ فسفر سفید شده است، چشم اجماع جهانی به چه چیز روشن باد!
و اینجا!
معلوم نیست میرحسین میاید یا نه،تا خاتمی بیاید یا نه.
احمدی نژاد هم زد و برد - این را کروبی گفت انگار- حالم بد شد از این سیاستی که عین دیانت نیست، باز هم دم محمود گرم، عشق سیاست بازی ندارد! خیال ره­بر مدتیست از این جایگاه کمی آسوده شده!
راستی ریش های سید ما سفید شده، همچون قلب داغدارش، همچون روی ماهش که میگوید خاک پای غلام سیاه علی نیست! خاک پای چنین سیدی نباید شد!
از خودمان بگویم همه"ترین"هستیم! چشمان را به دهان امین دوختیم تا کلام را از فضا برباییم و به دست عمل بسپاریم!
البته،به قیمت تلاش برای سلوک دیگران خود هبوط نمیکنیم! -حتی متوجه این نوع امتحان نیستیم!-
محض ادب کارهایمان تقدیم توست؛اما محض خالی نبودن عریضه عرض میکنم:
دلمان گرفت از اینکه
خواصمان یکی یکی تو زرد از آب در میآید! خودمان هم دائم مشغول کسر امتیازیم، که بسوزیم خدا عالم است!
اصلا الان چند سال است بظاهر نیستی؟
ما که خود را در روزمرگی غرق نکرده ایم؟ این روزگار است که ما را باخود میبرد! ما هم بدمان نمیآید، گاهی آرمان را روی دیوار قاب کنیم، دیگران را سرکار بگذاریم، گاهی فکر کنیم فقط ما داریم میدویم! و چرخ آرمانگرایی بدون ما پنچر است!
نمیخندیم اگر کسی گفت منتظر یعنی کسی که با پوتین میخوابد،حتی چفیه را نیز از گردنهامان به چوبرختی همایشها و یاد وارةها آویزان نکردةایم
جایت خالی!
تو را به نیلِ تاریخ سپرد خدا تا از شر من و امثال منِ شیعه نما در امان باشی! ای موسی بیا از 40 شب نیز گذشت، سامری جمعیتش مثل وبلاگهای هرزنویس شب به شب زیاد میشود!
اما باز هم شام و روز برای ما دعا میکنی،جانم فدایت میترسم،عهدهای هرروزه را به ناز نگاهی از جانب شیطان بگسلم.
میترسم عظم البلا که میگویند غیر از دوری تو باشد!
یکی از دوردست امواج در پاسخم نشت، تدوینش کردم شد این:
اگر "نافع فرج نیستی ، مانع فرج نباش"


بترکی ای دل که گاه سرگرم کسی هست که سرگرم توست، بترکی ای دل که از پس سالها حاضر نیستی وقف آن باشی که وقف توست! بترکی ای دل که بوی رسوب گرفته ای و دیگر از اشک هم برایت کاری بر نمی آید.
بترکی ای دل، معلوم نیست آیا هر تپش قلبت برای اوست،یا نیست!
بترکی ای دل که دل دادی و دل نکندی!
بترکی ای دل که هر روز منتظر آن کسی که باید بیاید و نمیآید نیستی!
بترکی ای دل، که فرج را جمعه آن هم 3ساعت اول روز محدود کردی، بعد سریع "ای گَلم " میخوانی!
بترکی ای دل که هر چه میکشم از دست توست!
 سلام علی آل یس



وقتی برای خاموشی موبایلها!


سلام هی حتی مطلع الفجر و این قرن قرن غلبه مستضعفین بر مستکبرین است. امام روح الله


میخواستم با "بند آنم که در بند آنم"  شروع کنم، دیدم این هم بد نیست،
یکی میگفت: "بزرگترین غم ها رو خدا در دل شادترین چهره ها امانت گذاشته" و ...
به هر تقدیر سلام!


وقتی چندتا مناسبت می آد، آدم میمونه از کدوم بنویسه!
از "مدینه" با جمع نقیضش! که محاله! و ...
یا از "امام رئوف" و یه عالمه "قول قرار"...
"سلام علی آل یس" بخاطر همینه که به دل میشینه! و ... 
اما دلم خنده میخواست امشب که شد این؛
اندر احوالات "بحثهای نیمه شامگاهی"، بین جماعت "تازه بهم رسیده" بعد از خیلی وقت!، اونم از نوع دانشجو، آخوند (طلبه به قول خودش!) و دبیرستانی و کارمند و ...... رسیدیم به حضرات پلیس و "ماشین مشکی هاشون"! بعد نقل خاطراتی از اشرار منطقه ی ورامین و ... "حکایت های اعصاب خورد کن"! منم دیدم خفن رفتن تو مسائل خفن؛
قصه ی خودمو گفتم:


داشتم تو خیابون میرفتم، دیدم یکی یه چادر رنگی گل گلی سرشه و داره فرار میکنه و "کمک" میخواد!
یه  گله پسر   هم پشت سرش دارن میدوند و ....
گفتم خدا بخیر کنه نه نه؛" آخر الزمون
" که میگن اینه ها!
خلاصه فاصله 200-300متر رو عین "اسب"! دویدم


و رسیدن بهشون و پخش و پلاشون کردم!


پسر بچه بودن!!


هر کی یه سمت رفت! پس کله یکیشونو گرفتم، چسبوندمش به دیوار و اومدم با "مشت" بزنم تو چونش که....
دیدم جونورها جمع شدن دورم و ... دارن بهم میخندن،


نیگا که کردم دیدم چادریه داره میآدم سمتم! 


گفتم: آخدا "انی مسنی الضر و انت الرحمن الراحمین" !


که طرف "کشف حجاب"  کرد و


 یه جونور   از توش پرید بیرون!...


یکی از پسر بچه ها بود که چادر پوشیده بود!


ملت رو "سرکار" میذاشتن!  خودم همونجا 20دقیقه خندیدم!
به این که هنوز نه نه آخرالزمون نشده!؟



بعد قصه همه یه 5دقیقه ای همه خندیدن:  به من!! 



پ.ن: (مهمتر از متن)...



گل قالی


سه تا شهید آوردن تو تابوت های خالی
بدن های شریفی  شدن گل های قالی
قالی به گل قشنگه، گلی که مثل آبه
گل گلدون این شهر، خیلی زلال و نابه
چندتا از این گل هامون بین باغچه جاموندن
تار و پود قالی رو با رنگ خون پوشوندن.........



40


سلام هی حتی مطلع الفجر و این قرن قرن غلبه مستضعفین بر مستکبرین است امام روح الله
یک اربعین نگار که نه یک اربعین شنیداری است با بیان استاد آیت الله مجتهدی رضوان الله علیه شادی روح این استاد وارسته صلوات
اگر با لینک فوق دچار مشکل شدید از لینکهای مستقیم زیر استفاده کنید!
بخش اول ( 400کیلو بایت) و بخش دوم (400کیلو بایت )


یکبیتشعر...



Now the rain stopped


When The rain stopped


The sky yield me that’s light blue


                    -i remember your eyes; they are my sky-


& the clouds pace in sky; like you’re your ogle.


& when trees handshake to the wind, i remember your heirs when you’r running for arrive me.


& now i am breathings this weatheri think you are across me and you are reading Hafez.


 
وقتی باران...



رضوان خدا بر رضوان

1- سلام هی حتی مطلع الفجر و این قرن قرن غلبه مستضعفین بر مستکبرین است  امام روح الله


1- خدایا ما را با شهیدانمان محشور کن  اماممنالخامنه ای
3- حسب اینکه شهید حاج رضوان یکی از الگوی هایی بود که حضرت آقا برای شناختن و شناساندنش مطلب فرموده بودند، یادآوری میشود که امروز 12feb سالگرد شهادت ایشون میباشد.
4- این متن رو میتونید بخونید بد نیست
5- خدایا ما را با شهیدانمان محشور کن!

پ.ن: امروز تصادفا یکی از میلهای قدیم رو چک میکردم، از یک یاز رفقا یه عالمه میل اومده بود و بیجواب! خدایا میلباکست رو نخونده پاک نکنی، ما یه عالمه درخواست دوستی به شما دادیم!! حتی اگه /اهل/ نباشیم بی جوابش نذار!



این وبلاگ امروز رزقم شد!

نکته: پیکر پاکش بعد از 3ماه شناسائی گردید و همانطور که خود نیز گفته بود 0 اگر این سر در راه حسین فدا نشود سر نیست 0 با این کلامش عینیت بخشید

یه پسر ریشو2

یه پسر ریشو 2


وقتی اومدم اراک تقریبا هرگز گمان نمیکردم بتونم تو این شهر عجیب غریب (که هروقت ازش رد میشدم آخرش نفهمیدم کدوم خیابون به کدوم راه داره و منو یاد کوچه پس کوچه های نظام آباد مینداخت فقط سوسک گنده توش ندیده بودم که هنوزم ندیدم - به سوسکهایی با طول بیش از10cm سوسک نظام آبادی گویند!! ) زندگی کنم !


خلاصه وقتی از غربت شماره ی 1 خلاص شدم هرگز گمان نمیکردم اراک یه روز خونوادم رو هم بکشونه سمت خودش!
بگذریم!


اولین کلاس رو تو اراک به گمانم کلاس نظریه زبانها و ماشین ها بود! وقتی وارد کلاس شدم تیپ جماعت اناس و ذکور یاد بوستان انداختم! تقریبا 1در2000000 گذرم به بوستان میخورد! از اونجا بدم میآد. خلاصه رفتم یه گوشه نشستم. تا دکتر علیزاده بیاد


چند روزی از کلاس میگذشت که یکی منو بدجور برده بود تو نخ خودش!! (اِ فکر بد نکنید....) خلاصه با همه فرق داشت! اولین ردیف و جلو میشست، کلا از30کیلومتری جماعت اناس رد میشد و وقتی برحسب تصادف کسی اشتباهی صداش میکرد معمولا کر میشد مگه ایکه طرف خیلی دیگه پر رو بود یا کارش گیر یه سئوال خفن سخت میافتاد! تو کلاس اکتیو بود و پاسخ سئوال ها رو میداد و ... خلاصه دل ما رو برد! خیلی دوس داشتم یه بهانه ای چیزی جورکنم بیشتر باهاش آشنا بشم تااااااااااااااااااااا کلاس طراحی الگوریتم، کلاس دم غروبش خلوت بود و جمعیت آدمهای عجیب غریبش هم کم! یه شب دیدم اِ این پسر ریشو هم اونجاست! اونجا هم اکتو ب.د .لی نه به اکتیوی کلاس آقای علیزاده! خلاصه نمیدونم چی شد که ما شدیم دوسجون!)


از این قصه میگذشت و این دوسجون جدید بیشتر به عمق دل ما فرو میرفت که داشت به ته دلمون میرسید که. یه روز گفت : جناب یک رزمنده!!! شما کار طراخی! هم میکنی! گفتم بعله! گفت پس یه زحمت بکش یه بنل! واسه دوسجون های من تو دکه بزن! با موضوع ایام فاطمیه! منم که هم قصه ی ایام فاطمیه! هم دکه! و هم دوستجون میخواست! نتونستم خوشو کنترل کنم و همون بار اول بعله رو گفتم و .......... با دوستجون های دوستجون رفقیق شدمو........ بعدشم اون پسر ریشو 1 که گفتموووووووووو ... بعدشم یه عالمه ماجرای تلخ و شیرین دیگه که اگه این دوستجون نبود معلوم نبود میشد یا نه!! با خداست! فقط این قصه اراک اومدن ما هم خیلی خفن جیب غریب شد واسه خودم البته!!!


دیگه همین دیگه


آ اصلا چی میخواستم بگم، این بود که این دوست جون وقتی اومد تو دانشگاه با وقتی که رفت ظاهرش عوض نشد هیچ! فکر کنم خیلی چیزاهای خوب خوب هم نصیبش شد و رفت! خوشبحال دلت دوسجون!


 


 




   1   2   3   4   5   >>   >